![]() |
![]() |
|
| خاطرات و درد دلهای دختر کاه گلی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 فروردین1387ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
دعا کنید این شبها همه ی آرزومنا حاجت روا بشن! یا ابا عبدالله الحسین... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 دی1386ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
۸ آبان:همه ی شهامتمو تو صدام جمع کردم. و جالب اینکه همون روز عصر ساعت ۴ به طور کاملا اتفاقی دیدمش!!! خدایا شکرت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
وایسا دنیا!وایسا دنیا!من می خوام پیاده شم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
من ترم تابستون گرفتم.بابل!شنبه ها و ۱شنبه ها اونجام.این هفته شنبه رفته بودم ساری.دوستم هم همراهم بود.ما رو که با فرم دانشگاه(ماتوی مشکی و مقنعه) و ساده بودیم به عنوان مظاهر مفسد اجتماعی گرفتن!!! نظرت چیه؟؟؟ داستان رو تو پست بعدی شرح می دم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
روز مادر رو به همه ی مامانهای گل و ناز(از جمله خاله مهناز گلم که تو پست خداحافظ هم مثل همیشه با ذکاوتی که دارن دقیقا به هدف من پی بردن و فریال جون گلم)و مامان گل خودم که ۱ دونه است از اعماق وجودم تبریک عرض می کنم...یه بوس آبدار به همه ی مامانهای گل... و روز تولد حضرت فاطمه رو هم به همه ی دوستای گلم تبریک عرض می گم خاله مهناز جونم من به وبلاگتون سر می زنم ولی جدیدا گویا نظر خواهی رو فعال نمی کنین و من نمیدونم چه جوری باید براتون نظر بذارم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
من آمده ام وای وای وای من آمده ام
مهستی عزیز هم از دنیا رفت.روحش شاد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 تیر1386ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
تا حالا چه قدر سلام نکرده مجبور شدی برگردی؟
تا حالا برای این همه غصه دستت لرزیده؟ تا حالا پا پس کشیدی؟ تا حالا مجبور شدی همه چیو بذاری و بری؟ تا حالا شده تقدیر حتی فرصت خداحافظی رو ازت بگیره؟ تا حالا چند بار گفتی خداحافظ؟ چه قدر سخته برای آخرین بار بگی خداحافظ؟! آه از این همه خداحافظ... به قول فرزاد حسنی: خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد اون دلی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
چند روز پیش ناعمه یکی از دوستام یه حرفی از قول یکی از دوستای مشترکمون نقل کرد که:"یادته وقتی فهمیده بودیم sex چیه از مامان باباهامون متنفر شده بودیم؟" راست میگه.یادم می آد از اول راهنمایی زمزمه هایی بچه ها تو گوش هم می خوندن که بچه چه جوری به وجود می آد من باور نمی کردم. وقتی سوم راهنمایی شدیم.یه روز تو درس زیست تقریبا یه چیزایی خوندیم که وای برام مثل فاجعه بود.اصلا انتظار نداشتم.اون روز وقتی از مدرسه اومدم برای مامان یه نامه نوشتم و تمام گلایمو بهش گفتم که چرا به من نگفت که اصلا ازش انتظار نداشتم.متن دقیق نامه یادم نیست تو کشوی نامه های مامان هم نبود!چه قدر از بابام بدم اومده بود.الان یادم می آد خندم می گیره.نمیدونم شما هم این مرحله رو گذروندین یا نه؟! مامان طفلک می گفت تا جایی که لازم میدیده برام گفته و میدونست وقتی بزرگتر می شم قدرت هضم کردن قضیه برام آسونتر میشه و ضمنا خودم تو کتابهای درسی می خونم. یادمه خیلی بچه بودم یه بار از مامانم در باره ی یکی از همسایه های عزیز اینا که شوهرش فوت شده بود پرسیده بودم که چرا یه خواهر یا داداش واسه پسرش نمی آره؟مامان گفته بود:آخه بعد اون بچه ناراحت میشه میگه تو که میدونستی من بی بابا هستم چرا منو دنیا آوردی؟!همین رو هم به رخ مامان کشیدم که اون روز به من دروغ گفتی مامان میگفت تو الان برات سخته هضم کنی بعد اون موقع که خیلی بچه بودی میتونستی بفهمی؟ذهنت تقاضا نمی کرد! خب حرف حساب جواب نداره!اما خوب یادمه تا مدتها ذهنم درگیر شده بود که چرا...؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
ممنونم از خاله مهناز گلم که هدف منو تا حدی متوجه شدن! منظورم مرگ بخشی از وجودم بود که خواستم عوض شه البته نمی خوام مهشید قبلیو کسی از یاد ببره چون اونقدرها هم عوض نشدم هنوز حالم از پوشک عوض کردن به هم می خوره! بعدشم آقا سیاوش خانوم گل رو من سر کار نذاشتم خانوم گل من خودش ۳۰۰ نفرو سر کار می ذاره قربونش برم خدمت آقا سعید خان هم عرض می کنم موبایل فروشیتو بده به من به قول آقا سیاوش برو کارآگاه بشو .می تونی نقش کارآگاه را هم بازی کنی قیافتم که شبیه نیکلاس کیجه! آقا رسول کجای حرفام بو میداد؟؟؟ آقا دارکوب تو هم بعد قرنی اومدی تازه قیافتو هم اونجوری می کنی؟ از آشنایی با نازی خانم هم خوشوقتم و خدمتشون میگم افراد ساده دل تابلو هستن! ممنون از آقا مصطفای عزیز که لااقل گفتن زود قضاوت نمی کنن!خوشوقتم مامانم اسم مصطفی رو خیلی دوست دارن! حال حسین هم بعدا می گیرم! فرنوش جونم باشه!اون طرفی شدی؟ در ضمن دلتونو بذارین پهلو یکی از دوستای هم دانشکده ایم صابر(اگه یادتون باشه گفتم یه کادوی تولد جالب دادم کادوی تولد من راه اندازی 1 وبلاگ واسه صابر بود که اگه دوست داشتین یه سر بزنین و نظر بدین:http://tavalodi digar678.blogfa.com)!داشتم می گفتم طفلکی روز 13 عید زنگ زد به موبایل مامانم.کسری جواب داد.گویا پرسیده من هستم کسری هم میگه آره ولی حمومه!!! یکی دیگه از دوستای هم دانشکده ایم(سعید)هم چند شب پیش آن شده بود می گفت پستتو حذف کن خانم همه رو شاکی کردی! اما جدا از شوخی من از آپ کردن اون پست هدف داشتم و نمی دونم چه قدر بهش نزدیک شدم ولی اگه کسیو ناراحت کردم کردم همین جا ازش عذر می خوام.امیدوارم کدورتی از من به دل مهربون هیچ کدوم از شما دوستای گلم که خیلی دوستتون دارم باقی نمونده باشه!سعی می کنم گاهی از مرگ بنویسم.شاید فکر کردن بهش باعث بشه راحتتر بپذیریم که همون طور که اومدیم یه روزی هم باید بریم.به هر حال خوبه آدما گاهی به این فکر کنن به ازای هر تولد مرگی هم هست حتی ممکنه مرگ آدم همزمان با تولد طبیعت باشه صادق هدایت از مرگ خیلی قشنگ میگه"مرگ یک خوشبختی و نعمتی است که به آسانی به کسی نمی دهند" تا آپ بعدی همتونو می بوسم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 فروردین1386ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|