تبليغاتX
دختر کاه گلی
خاطرات و درد دلهای دختر کاه گلی
مبعث پیام آور مهر و دوستی را به همه ی مهر پرستان تبریک عرض می کنم!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

به دنبال کدوم حرف و کلامی؟

سکوتت گفتن تمام حرفاست...

امروز 28 مرداد روز تولدم بود!!!من در سی و سومین سالگرد کودتای سیاه به دنیا اومدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

خدایا تو آسمونی آفریدی از دود و زمینی آفریدی از آیات درختا و روایات رود و کوهها رو آفریدی تا نشونه ی کوچکی از عظمت تو باشن و به هر کدوم از ما آدما دو تا آیینه دادی تا آیات تو رو باهاشون ببینن و عاشقانه عبادتت کنن.

خدایا من خوب می دونم که تا حالا اون جوری که باید حمد و عبادتت رو به جا نیاوردم و شرمنده ام از همه ی نمازهایی که تو هیاهوی دنیا یا نخوندم و یا با عجله خوندم و از همه ی تسبیح هایی که به جادوی خواب نا تموم رها کردم.از همه ی لحظه هایی که بی یاد تو گذروندم.

خدایا اما من اینو هم خوب می دونم که هیچ کسی نباید از رحمت و بخشش تو نا امید بشه.پس منو به خاطر همه ی اشتباهاتم ببخش ای مهربانترین مهربانان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

التهاب درد من چون نور فانوس

دهم در فکر خود چشم تو را بوس

همان چشمان مخموری که نور قلب من بود

نخواهم دید آنها را هزاران بار افسوس

داری منو؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

ای دل تنها که عشق توست تنها گناه تو

در خلوتی بمیر که این بازی نگردد راه تو

همین حس غریب که نیست مگر ننگی به دامنت

بل این سکوت ممتد است جواب حرف تباه تو

تو هر چه بنالی از این درد بی خبری نمی شنوند

گمان مبر که هست اثری در بغض و آه تو

در این بازار داغ نا امیدی ها و حسرت ها

تو پرپر می زنی و مرگ است تنها پناه تو

کافی است لحظه ای شوی فارغ از این تاریکی و ظلمت

ببین که در آن دم شود ماه آسمان یگانه ماه تو

پندار مکن که می کند وفا رسم دهر

برو که نیست در این درگه مقام و جاه تو

در این دنیای دون و معبد خاموش ذلت ها

در حیرتم که چه می کند این آتش نگاه تو

بنویس در گوشه ای که می دانی چه کرده ای

باور کن که جان می شود عمری عذر خواه تو

نه فقط شرمنده ی این گذشت می شود

بلکه می خواهد آمدن با لب خندان به چاه تو

همین یک کار خرد و کوچک و نا چیز و بی ارزش

شود خاطری خوش در این عمر کوتاه تو

بگذار بدانند کز همه گریخته ای

بگو به خدا:می کنم خود را فدای تو فدای تو!

بابا دم خودم گرم با این شعر گفتنم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

به هر سو بهر دیدن تو نگاه میکنم

برای تو نوشتن هزار کاغذ سیاه میکنم

محض یافتن تو هر بی راهه را راه میکنم

همه لحظه های عمرم را تباه می کنم

تو مرا تنها در این گرداب ظلمتها رها کردی

تو رفتی

تو بی رحمانه رفتی و نپرسیدی ز خود

که من چرا به خاطر تو این همه گناه میکنم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

وای که این سکوت گوش خراش چقدر آزرم میده!          

راستی شنبه ی هفته ی آینده 28 مرداد روز کودتای سیاه تولده این حقیره!

خوش به حالتون که دستم بهتون نمی رسه یه کادو جلو افتادین.بالا غیرتا تبریک یادتون نره!

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

 

دیشب حالم خیلی بد بود.چراش بماند...من که نمیگذرم و حوالشون میکنم به خدا!می گن خدا جای حق نشسته پس حتما خودش تلافی میکنه لازم نیست من براش تکلیف معین کنم چه جوری! بگذریم...

شاید تازه پلکام رو هم اومده بود که دستی رو سرم کشیده شد.سرم رو بلند کردم دیدم کسی نیست!فکر کردم خواب دیدم.چشمامو بستم که یه دفعه دیدم یکی پامو ازپایین تخت بغل کرده و داره می آد بالا!سریع بلند شدم نشستم دیدم کسی نیست(نگو پتو افتاده بود سرش)با جیغ از تخت پریدم بیرون و در حالیکه همچنان جیغ می کشیدم از اتاقم اومدم بیرون و رفتم افتادم رو سر مامانم.داشتم از ترس سکته می کردم.مامان و بابام از صدای پای من از خواب بلند شده بودن.مامانو به شدت تکون می دادم:"مامان یکی تو اتاقمه!"بابا:"یعنی چی؟!خواب دیدی بابا!"در حالیکه صدام می لرزید گفتم:"نه به خدا اول فکرکردم خوابم ولی یکی تو اتاقمه پایین تختمه می خواست بیاد بالا"یهو همون آدمه اومد پیش مامانم اینا.دوباره جیغ کشیدم:"اینا!به خدا همینه"صدام می لرزید(دلم از جای دیگه پر بود)زدم زیر گریه:"به خدا همینه مگه نمی بینین؟"مامان صورتمو تو دو تا دستاش گرفت و در حالیکه سعی می کرد آرومم کنه:"مهشید!این کسری است"طفلی کسری از ترس کارای من با گریه رفت بغل بابا!مهدیه هم که یه سالشه و پیش مامان اینا می خوابه از شلوغی خونه بیدار شد و زد زیر گریه!مامان در حالیکه مهدیه رو بغل می کرد گفت:"پاشو مامان جان برو یه لیوان آب بخور پتو و بالشتو بیار اینجا بخواب"به سختی نفس می کشیدم انگار تازه نفسم بالا اومده بود.گفتم"نمی خواد میرم می خوابم"مامان حرفشو تکرار کرد.یه لیوان آب خوردم ولی رفتم تو اتاق خودم.:"نه مامان سر جام راحت ترم"بار اول بود که بعد ازخواب بد پیش مامان اینا نمی خوابیدم.(البته این خواب بد نبود ولی دست کمی هم از خواب بد نداشت).سعی کردم چشمامو ببندم.این جمله ی مامانو که هر وقت خراب کاری می کنم بهم گوش زد می کنه یاد آوردم تا باورم بشه دیگه بزرگ شدم:"مهشید 20 سالته ها.آخه من هم سن تو بودم تو به دنیا اومده بودی یعنی مسئولیت یه خونواده رو داشتم"(منم همیشه اینجور مواقع می گم:"18 سال"مامان هم می گه:" سر 18 ترمز دستی کشیدی؟!")

می خواستم متوجهشون کنم که دیگه بزرگ شدم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

 

تو که عاشقترین عاشقایی

فرشته ای ز عرش کبریایی

تو ای مادر صفا و شور خونه

برکت وجودت نور خونه

اگه با این ترانه ی حقیرم

سر و پاتو من از طلا بگیرم

هنوز شرمندتم ای نازنینم

کلام اولم ای بهترینم!!!

مادر تویی جون پناه من

مادر تویی تکیه گاه من

مادر تویی جون پناه من

مادر تویی تکیه گاه من

مادر!مادر!مادر

تویی بالا ترین معراج یک زن(که من عمرا به این معراج برم!)

تو عمری و تو جونی پاره ی تن

به قربون دو دست مهربونت

بکش دست نوازش بر سر من

سرم را باز بذار به روی شونت

بخون لالایی های عاشقونت

بگو با من خدای ما بزرگه

فدای اون دعاهای شبونت

مادر تویی جون پناه من

مادر تویی تکیه گاه من

مادر تویی جون پناه من

مادر تویی تکیه گاه من

مادر!مادر!مادر

خدا از خاک عشق تو رو سرشته

فرستاده از آسمون فرشته

تا در آغوش امن خود بگیرم

که این یه ذره جا مثل بهشته

بمیرم من اگر با غصه و غم

گذاشتم روی دوشت کوله باری

بشه ای کاش نگاهم سایه ساری

 که روی چشم من قدم بذاری

بمون مادر که دل بی تو می میره

دل کوچیک من پیش تو شیره

نشه کم سایه ی تو از سر من

خدا هرگز تو رو از من نگیره

مادر تویی جون پناه من

مادر تویی تکیه گاه من

مادر تویی جون پناه من

مادر تویی تکیه گاه من

مادر!مادر!مادر

امروز دلم اینقدر گرفته بود همش این آهنگو گوش می کردم!تقصیر کیا بود بماند!من که حوالشون می کنم به خدا یا اصلا همین آقا مرتضی علی!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

میلاد با سعادت مولود کعبه یگانه آقای دو عالم آقا مرتضی علی رو به همه ی عاشقان آقا و ساحت مقدس و مبارک منجی همه ی مظلومان عالم امام زمان(عج)تبریک عرض میکنم.

راستی مامان جونم هم به این مناسبت به من حقیر افتخار دادن و تو ۳ پست قبلی کامنت گذاشتن(سلام!!!)البته ضد حال هم زدن و ضایع هم فرمودن!

مامان جونم دمت گرم بازم به کلبه ی در ویشی من سر بزن!قربون مامان گلم برم من!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

حوادث از هر طرف ما رو احاطه کردن...پس مهم اینه که قوای شهوت و خیال و غضب و عقل که توی وجود همه ی ما هستن فرمانده ی همشون عقل سالم باشه چون کافیه یه جای محاسبه به یه نکته ای دقت نکنیم تا از اونجا  به بعد همه ی محاسبمون غلط از آب در بیاد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

تا حالا شده پای صحبت خدا بشینی؟هیچ میدونی حتی اگه نشناسیمش اون باهامون تماس میگیره و باهامون حرف میزنه؟خودش میگه:"من خدای یکتای بی شریکه مهربون دانای نهانها و آشکارها.من میدونم شما چی میخواین.تو راه من(راه درست) مقاومت کنین.منم هواتونو دارم."

تا حالا چه قدر خواستیم دنبال کلید مشکلاتمون توی حرف خدا بگردیم؟چه قدر سعی کردیم فقط از خود خدا جواب بگیریم؟

تو هر حالی وقتی گرفتار شدیم یا سر به سجده بذاریم یا دستها رو به آسمون بلند کنیم و دستای خالیمونو بهش نشون بدیم!

می گن اگه 7 مرتبه بگیم:"یا ارحم الراحمین"حتما جواب میده.اما من میگم واسه حرف زدن با خدا دنبال واژه ی خاصی نگرد.مطمئن باش به هر زبونی که باهاش حرف بزنی میشنوه!!!به هر زبونی!تازه گفتن اگه خدا دوست کسی باشه و یه کسیو دوست داشته باشه هر جوری شده اونو اهل بهشت می کنه...

پروردگارا ما صدای منادی تو را شنیدیم که به ایمان دعوت می کرد و ما ایمان آوردیم...

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

تا حالا شده بگی:"برو نذار اون روی فلان من بالا بیاد؟"

بابا جون ما قرار نیست روی دیگه ای غیر از روی آدممون داشته باشیم...قراره؟

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

 تو بهونه ی یه عاشق واسه زنده بودنی

تو امید انتظاری تو دلای نا امید

واسه دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور

هنوزم ما نرسیدیم ای تجلی ظهور

با توام با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی

می دونم یه دنیا نوری ساده ای بی انتهایی

مثل لالایی بارون تو کویر بی صدایی

تو خود عشقی می دونم ناجی فاصله هایی

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی

غایب همیشه حاضر تو کجایی؟تو کجایی؟

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

این روزا کم نیستن کسانی که با پاره سنگی در مشت بسته ی بادگمان می برند کبوتری به جانب چشمه می پرد.

از این پیشتر نیز فال غریب ستاره با ما از همین اتفاق عجیب سخن گفته بود که صبح یک جمعه ی شریف همه چیز درست خواهد شد و همین برای سرآغاز روز به او رسیدن کافی است.همین برای نشستن و یک دل سیر گریستن ما کافی است.همین برای از خود دور شدن و به او رسیدن کافی است...

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

خدایا تو این دنیا هیچ کس نیست که بتونه واقعا شکرت رو به جا بیاره.آخه آدم هر چه قدرهم تلاش کنه به نسبت نعمتهایی که تو دادی و لطفی که تو بهش داشتی بازم کوتاهی کرده.ولی تو این قدر مهربونی که همین کارای کوچیک رو قبول میکنی و حتی به همین چشم گفتن ها و اطاعت های گاه گداری ما پاداش هم می دی.خدایا تو تازه یه جوری باهامون رفتار میکنی و یه جوری پاداش میدی انگار نه انگار که همه ی این کارها هم که انجام شده به خواست تو بوده.

پس ای خدای من!ای خدایی که رسم و مرامت بخششه!خدای مهربون!خودت یه جوری ما رو هدایت کن تا از همون راهی بریم که خوبات رفتن و اون جوری که شایسته است بندگیتو بکنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

هنوز هم سرت را بالای ستاره می گیری؟ پشت این آسمان آسمانی دیگراست.باز هم پر از ستاره.پشت آن آسمان باز آسمانی دیگر پر از واژه و پری.زبان بی نهایت همین اختلاط اشاره و لبخند است.

تو چرا از خواب دیشبت هی برای آیینه سخن میگویی؟آیینه تعبیر همین معانی آسان ماست.باور کن...باور کن...باور کن...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

وقتی دلم تنها میشه.وقتی قیل و قال زندگی تموم می شه.وقتی تاریکی آسمون پلک چشمامو میبنده.تازه اون وقته که یادم می آد با تو عهد بسته بودم تا همیشه به یادت باشم.حواسم باشه که داری نگام می کنی.

خدایا!خدا جونم منو به خاطر همه ی بی وفایی های امروزم ببخش...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

 

هیچ می دونی یه رفیق داریم همیشه در دسترسه اگه حواسمون باشه…؟!

خدا جون تو تنها کسی هستی که نه پول نه نژاد و نه هیچ چیز دیگه ای برات اهمیت نداره و صدای هر کسی که صدات بزنه می شنوی…اصلا قبل از اینکه بگیم میدونی چی می خوایم!خدا جونم یه کاری کن ماهم مثل تو باشیم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

چند روز پیش شبکه ی ۲ برنامه ی تصویر زندگی رو با بی حوصلگی نگاه میکردم(چون زیاد از این برنامه خوشم نمی آد)مجری داشت حرف می زد و یه خانمی زیر کادر تلویزیون با زبون اشاره حرفاشو برای ناشنوایان ترجمه می کرد.بعد از حرفهای مجری تصاویر زیبایی از طبیعت با موسیقی متن پخش شد.دیگه خانم مترجم هیچ اشاره ای نمی کرد...

این فکر به ذهنم رسید که یه ناشنوا هیچ تصوری از آوای موسیقی نداره و یه نابینا هم هیچ تجسمی از زیباییهای خدادادی!

گاهی ما تو خواب به آرزوهامون می رسیم ولی ناشنواها حتی تو خواب هم نمی تونن موسیقی گوش کنن و نابیناها هم نمی تونن آبی آسمونو ببینن.چون هیچ تصوری از آرزوشون ندارن!

خدایا نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم.میدونم هیچ زبونی نمی تونه اون جور که باید ازت تشکر کنه.پس به زبون خودم میگم:خدا جونم ممنونم  که منو سالم آفریدی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

و هرگز بر آنچه علم و اطمینان نداری دنبال مکن که در پیشگاه حکم خدا چشم و گوش و دلها همه مسئولند36

و هرگز در زمین به کبر و ناز مرو و غرور و نخوت مفروش که به نیرو زمین را نتوانی شکافت و به کوه در سربلندی نخواهی رسید37

و این قبیل کارها و اندیشه های بد بدانکه همه نزد خدا ناپسند خواهد بود38

این است آنچه از حکمت به وحی پروردگار به تو میرسد و هرگز با خدای یکتا کسی را به خدایی مپرست وگرنه ملامت زده و مردود به دوزخ خواهی افتاد39

(سوره ی الاسراء)

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

یه پنجره اون طرف ها هست که ببینی غروب شده و اون دوردورا یه نفر داره رو بوم هستی چه نقاشی های محشری میکشه؟!یه پنجره اون طرف ها هست که بعد از یه روز پر کار و پر مشغله دلت برای بعضی از آدما تنگ بشه و بگیره؟!آره یه پنجره اون طرف ها هست...غروب نزدیک است...

اگه یه روز دلت گرفت یادت باشه خدای ما همین نزدیکهاست و ما تنها نیستیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

الان دوباره یاد اون روز افتادم که داشتم با دوستم از دانشگاه برمیگشتم.ما معمولا مسیر دانشکده تا خوابگاه دوستمو پیاده میومدیم و میگفتیم و میخندیدیم!بعد من از اونجا با ماشین می رفتم خونه.اون روزهم مثل همیشه اما...

وقتی رسیدیم سر کوچه ی خوابگاه می خواستیم خداحافظی کنیم که یه پسر معلول جسمی(به دلیل معلولیت نمی تونم سنشو درست حدس بزنم!ولی مطمئنا بیشتر از 20 سال بود)که تو دست راستش یه ساک که واسش سنگینی می کرد و تو دست چپش هم دو جعبه آدامس بود اومد جلو.تو حرف زدن هم مشکل داشت.گفت:"خانوم یه آدامس بخر.تو رو خدا یه آدامس بخر"من گفتم:"مرسی نمی خوایم"پسره اصرار کرد.دوستم گفت:"نمی خوایم ممنون"اینقدر اصرار کرد تا دوستم یه اسکناس 100 تومنی از جیبش در آورد و گرفت طرفش و گفت:"بیا ولی آدامس نمی خوایم"پسره در حالی که گویا ناراحت شده بود با همون زبون شکسته گفت:"خانوم گدا نیستم کاسبم"دوستم دهنش از تعجب وا مونده بود.راستش منم از این جواب غیر منتظره وا رفتم اونقدر که بی هیچ مکثی پیچیدم تو کوچه ی خوابگاه.دوستم هم دنبالم اومد.نمی دونم پسره پول رو گرفت یا نه اما رفت...به دوستم نگاه کردم(قیافش هنوز نالان بود)خنده ای عصبی کردم و پرسیدم:"تو چرا قیافت اینجوریه؟"گفت:"هیچی بیخیال"اینقدر حال هر دوتامون گرفته شده بود که بی دردسر با هم خداحافظی کردیم.اون رفت خوابگاهشون و منم ماشین گرفتم و اومدم خونه...

چند روز پیش دوباره همون پسره رو تو مسیر دانشگاه دیدم!.تو ماشین نشسته بودم.این بار کسی همراهم نبود.دوباره جملش تو ذهنم اومد:"خانوم گدا نیستم کاسبم"!به این فکر کردم که این با این وضعش فکر تلاش کردن در حالی که خیلی از ماها که نعمت سلامت داریم...

راستشو بخوای از همون روز واسه راه انداختن وبلاگ مصمم شدم!اما گذاشتم بعد از چند تا پست که یه کم جا افتادم این خاطره رو تعریف کنم...

ببخشید این دفعه خیلی پر چونگی کردم فقط می خوام اینو بگم که گاهی اتفاقات به ظاهر ساده باعث تحولات پیچیده میشه!

شاید اگه همچین اتفاقی تو دفتر زندگیم رقم نمی خورد من الان منتظر نظرات قشنگ تو نمی موندم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط مهشید | 

هیچ دقت کردی گاهی واسه گرفتن حقت از پا در می آی ولی وقتی به دستش می آری دیگه اون لذتی رو که موقع تلاش کردن برای رسیدن بهش داشتی رو نمی بری؟!دلت می خواد برگردی عقب و دوباره بجنگی و درد بکشی...!

ماها خیلی وقتها وقتی به آرزومون می رسیم حس می کنیم گمش کردیم.

بیا همیشه سعی کنیم بیشتر به راه رفتن و چه جوری راه رفتن فکر کنیم نه به رسیدن.نگو میخوام برسم اونجا.رسیدن یعنی رکود!یعنی مردن!رودخونه وقتی به دریا می رسه دیگه رودخونه نیست دریاست.انگار رودخونه مرده!

میخوام اینو بهت بگم که هیچ وقت یه هدف خاص رو در نظر نگیرکه فقط واسه رسیدن به اون یه هدف زندگی کنی.تو اونقدر با ارزش هستی که بهترین چیزها از آن تو باشه(بهترین چیزها نه بهترین چیز!)پس ارزش خودتو بدون!

میدونم که میدونی فقط یادآوری کردم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

 

گذر لحظه ها بالاخره یه روز عمرمونو به پایان میرسونن.پس بیا از پس لحظه ها بگذریم.به امید لحظه ی بعد زندگی نکنیم و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه ی بعد! بیا جوری زندگی کنیم که انگار لحظه ی بعد وجود نداره...

میدونی من فکر میکنم خیلی دیره تازه روز قیامت بفهمیم واسه چی آفریده شدیم.به همین خاطر می خوام از این چند لقمه ی باقیمونده ی عمرم تو سفره ی بی کران نعمتهایی که خدا بهم عنایت کرده نهایت لذت رو ببرم!

می دونم تو هم با من همراه میشی مگه نه؟!

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط مهشید | 
الان ۳ باره هی تایپ می کنم آپ نمیشه!
+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
  1. ببین بچه دار شدن مجازاتی نیست که طبیعت واسه یه لحظه بی خبری نثار می کنه!در مورد همجنس های خودم میگم:مادر شدن نه وظیفه ی اخلاقیه نه علمی!انتخابیه که باید از روی عقل سر چشمه بگیره مثل همه ی انتخابای دیگه ی زندگی!اینو گفتم بدونی بچه عروسک نیست که باهاش تفریح کنی.یه موجود زندس که واسه اومدنش هیچ اختیاری از خودش نداره!پس واقعا ظلمه وقتی نمی تونی از لحاظ مادی و معنوی کاملا ارضاش کنی اسیره زندگی تو این دنیا بکنیش!
  2. وقتی تو رحم مادرت بودی فقط یه هدف داشتی:به دنیا اومدن!بچه ی تو هم تو دوران جنینیش همین یه هدفو داره!کاری نکن وقتی به دنیا اومد فقط این هدف رو زندگیش مسلط بشه:انتظار کشیدن برای مرگ!

 راستی بازم می گم:من فردا (شب ارزوها) به امید براورده شدن همه ی آرزوهای همه ی مردم پاک نیت دنیا روزه می گیرم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
دنیا اگه منو تو هم نبودیم ادامه پیدا میکرد.منو تو که هیچی اگه خیلی از بزرگا هم نمیومدن ادامه پیدا می کرد ولی آیا بازم دنیا همین جوری می شد؟

بیا حالا که هستیم.حالا که یگانه معجزه گر هستی فرصت بودن و موندن رو بهمون داده توی چه جوری ادامه پیدا کردن دنیا یه نقش حتی کوچولو داشته باشیم.چون من و تو شاید بمیریمولی زندگی نمی میره!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

به نظر من محدوده ی شرع رو نیت آدما مشخص می کنه!من فکر میکنم حتی اگه یه کاری حرام نامیده شده باشه ولی تو نیت پلیدی زمان ارتکابش نداشته باشی گناه نیست.با این حال گاهی از کاری که تو یه مقطع زمانی انجامش دادی و به نظر خودت درست بوده پشیمون میشی.بدون همین احساس پشیمونی کافیه که اون بی- همتای کریم تو رو ببخشه اگه به قانونش گستاخی کردی!

ولی بازم میگم به نظر من نیت قلبی و درونی توست که مرز بین درست یا غلط خوب یا بد حرام یا حلال و گناه یا توبه رو مشخص میکنه

پس برو عمو! برو نیتتو پاک کن!

راستی ۵ شنبه ی همین هفته(شب جمعه) شب آرزوهاست.من این روز رو به امید برآورده شدن همه ی آرزوهای همه ی مردم پاک نیت دنیا روزه میگیرم.خوشحال میشم تو هم با من همراه بشی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط مهشید | 
حتما شنیدی که میگن :"پل صراط از مو باریکتر و از شمشیر تیزتره"؟!

پس هر کاری داری می کنی به یاد بیار که چه قدر سخته از راهی بری که از مو باریکتر و از شمشیر تیز تر باشه و پات نلغزه...!

میدونم که میدونی!پس بیا از خدا بخواییم همیشه هوامونو داشته باشه مبادا تو بیفتیم تو پرتگاه جهنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
یادم باشه یادت باشه دروغ نگیم به همدیگه!
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
نمی دونم این جمله رو شنیدی یا نه؟!"امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودیم"

حالا به امروز خودت فکر کن! چه قدر ارزش نگران بودن داشت؟!یااصلا این نگرانی چه قدر تو بهبود اوضاع کمکت کرد؟!

با امید فرداهایی بهتر از دیروز برای تو دوست عزیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط مهشید |