تبليغاتX
دختر کاه گلی
خاطرات و درد دلهای دختر کاه گلی

من و چشمم...تو و چشمت...

من و نگاهم...تو و نگاهت...

من و قلبم...تو و قلبت...

آخ عاشق شدم؟؟؟!!!تو...نمی دانم!

شکستم...تو... نمی دانم!

مردم...تو...نمی دانم!

زنده شدم...تو...نمی دانم!

باختم...تو...نمی دانم!

حالا زنده ام ولی زندگی نمی کنم...تو..باز هم نمی دانم!نمی دانم!نمی دانم!

آهان یادم آمد:تو... مسئول همه ی ندانستن های منی...!!!

چهارشنبه ساعت ۱۱ ظهر کلاس میکروبیولوژی دکتر فاضل نجفی

از خودمه!!!فقط کامنت بذاری عاشق کی و این برنامه ها شاکی می شم!دلیل نمی شه آدم هر چی می نویسه مربوط به خودش باشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
سکوت می کنم و به چشمانم اجازه می دهم که فریاد بزنند و تو مجبور می شوی که گوشهایت را محکم بگیری تا فریاد احساس من، پرده وجدانت را پاره نکند(نمی دونم از کیه!)

تو پست بعدی از نوشته های خودم می ذارم.فعلا فقط همینو می خوام بپرسم که تا حالا دقت کرده بودی درد رو از هر طرف بخونی درده؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مهشید | 
برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای باید سر تا سر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست(صادق هدایت)

نظرت چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط مهشید |