![]() |
![]() |
|
| خاطرات و درد دلهای دختر کاه گلی |
|
وای طفلک امام حسین و استادمو این چند روزه کچل کردم که بالاخره مشروطی دقیقا از بیخ گوشم گذشت! حالا بیاین یه مطلب از خودم بذارم حال کنین: تنها یک رشته مرا به این دنیا پیوند زده: ترس از مرگ!!! امشب دل آسمان هم گرفته... من و تو هر دو محکومیم! به جهنم...به آتش...آن قدر می سوزیم و می سوزیم تا نمی دانم! به تو گفتم بار سنگین این تباهی بر دوشهای نا توانم سنگین خواهد بود...گفتم نخواهم توانست به دوش بکشم این همه تنهایی را... و حالا من تنها شدم بدون تو و چشمانت!بدون گرمی نگاهت!و بدون آوای کلامت! چشمهایت نیز مرا تنها گذاشتند!راستی چشمهایت چه شکلی بودند؟! وای که تاوان نگاههایمان چه سنگین و دردناک است! نمی دانم آیا کسی در گور هم تا این اندازه تنها می ماند؟اگر آری چرا من هم اکنون نباید در گور سنگی خود خفته باشم؟! من منتظر صدایی هستم برآمده از اعماق زمین که مرا به سوی خود فرا خواند!باز فرا خواند!و سرانجام من زیر یک آوار سنگین و نا مرئی جان خواهم داد... باز هم بی صدا!باز تنها!و باز بدون تو...! 84.9.14: سه شنبه8.5-6.5 کلاس میکروبیولوژی عمومی دکتر فاضل نجفی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 بهمن1385ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|