تبليغاتX
دختر کاه گلی
خاطرات و درد دلهای دختر کاه گلی

 

مهدیه ی ما الان چند روزیه که مریضه!(گلاب به روتون اسهال استفراغ!)

امروز مامان خونه ی یکی از دوستاش که خدا عمرتون بده پسر 19 سالش معین بر اثر ناراحتی قلبی فوت کرده رفته بود برای عرض تسلیت!

من و کسری و مهدیه خونه بودیم.کسری داشت کارتون نگاه می کرد.من و مهدیه هم تو اتاق هنگامه گذاشته بودیم و می رقصیدیم!(البته نه که من متاثر نبودم نه.ولی برای ساکت نگه داشتن مهدیه راه دیگه ای بلد نیستم!)

مهدیه روصندلی میز کامپیوتر نشسته بود.اومد پایین.رفتم طرفش که بغلش کنم و بذارمش رو صندلی که چشمتون روز بد نبینه.دیدم قسمت باسن شلوارش نمناکه.فهمیدم که بله!خانوم خرابکاری کرده...دیدم چاره ای نیست یه کم دیگه معطل کنم زندگیمونو به گند می کشونه.سریعا ماسک آزمایشگاه زدم و یه جفت دستکش یک بار مصرف آزمایشگاه رو دستم کردم.دست مهدیه رو گرفتم و بردمش تو رختکن همه ی لباساشو در آوردم.از شدت عق زدن چشمام می خواست از جا کنده شه.لباساشو در آوردم و رسیدم به پوشکش که قسمت اصلی قضیه بود...بازش کردم وای پی پی شل و ول!پوشک رو انداختم تو مشمایی که تو رختکن بود.

مهدیه رو بردم تو حموم ولی دیگه نمی تو نستم اون وضع رو تحمل کنم.ماسک و برداشتم وگلاب به روتون همه ی غذای ناهارو بالا آوردم...

طفلک مهدیه با قیافه ی این مدلی مونده بود منو نگاه می کرد!تمام حموم ...ای شد!با دوش حمومو آب کشیدم و با همون حالت تهوع مهدیه رو شستم!آبو بستم و مهدیه رو لخت آوردم بیرون یه ملافه از تو کشو در آوردم رو تختم گذاشتم و مهدیه رو روش دراز کردم.دیدم اصلا تمیز نشده!با دستمال مرطوب پاکش کردم و پودر و عطر بهش زدم.به شکل مفتضحی پوشکشو بستم(کج و معوج)!لباس تنش کردم.وسایلو جمع کردم.مشما رو هم انداختم دور که تلفن زنگ زد.مامان خانوم بود!گوشیو برداشتم و با داد و فریاد گفتم الان تسلیت گفتن واجب بود؟؟؟

مامان:چی شد؟باز بالا آورد؟

من:نخیر من بالا آوردم!

مامان:ای وای برو متوکلوپرامید بخور .

من:پوشک دختر خانومتونو عوض کردم بالا آوردم!

مامان:مگه بابا نیست؟

من:نخیر.خجالت هم خوب چیزیه.مسخرشو در آوردی.پاشو بیا خونه دیگه.اه

مامان در حالیکه انگار نازش داده بودم و می خندید:همین پوشک عوض کردی بالا آوردی؟

من:واقعا که!بله

مامان در حالیکه داشت روده بر می شد:من موندم بچه ی خودتو می خوای چی کار کنی؟!

من:من بچه نمی آرم!

مامان که خندش بند نمی اومد:اوا چرا؟به خاطر همین پوشک عوض کردن؟

من:بله.تو مثل اینکه خیلی بهت خوش گذشته تو مجلس عذا!

مامان خندش قطع شد و گفت الهی بمیرم مهناز(یعنی دوستش)می گفت:معین چند وقت بود می گفت دلم برای مهشید تنگ شده.یه روز بگو بیان اینجا ببینمش.من می گفتم مهشید درس داره.(لازم به تذکره که معین متاسفانه پاهاش مشکل داشت!متوجه شدین که منظورم چیه؟)

خیلی ناراحت شدم.معین بر اثر ناراحتی قلبی تو بیمارستان رو دست مونیکا خواهرش که همسن منه فوت کرد!

مامان میگه مهناز گفت:معین به من مسیج داد ولی گفت مامان 2 هفته دیگه بازش کن.امروز بازش کردم.محتوای مسیج این بود:مامان جونم سلام می خواستم اولین کسی باشم که عیدو بهت تبریک میگم.خیلی واسم زحمت کشیدی.دستت درد نکنه.مسیج منو وقتی می خونی که من دیگه بینتون نیستم!

بغضم گرفت و گفتم مهناز چرا دیگه زنگ نزد بگه خب؟

مامان گفت:هیچی سهل انگاری.تا زنده ایم باید قدر همو بدونیم.

من:بله.شما هم زودتر بفرمایین خونه من حالم خوب نیست!

حالا باورتون شد من ادا در نمی آرم؟فریال جون؟خاله مهناز؟(خاله مهناز تو وبلاگ)آقای سعید خان؟

تو رو خدا اگه خواستگار سراغ دارین بگین این شرطمه:یا بچه بی بچه!یا خودش تمیزش باید بکنه!یا پرستار براش بگیره!یا مامانش باید بیآد تمیز کنه!گفته باشم...من تحمل این وضعیتو ندارم!

 راستی تا یادم نرفته دوستای گلم لطفا برای آمرزش دوست گلم فاتحه بخونین !

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط مهشید | 

اول!معذرت می خوام به خاطر تاخیری که در آپ کردن و سر زدن به دوستای گلم داشتم.مسیر خونه ی ما کابل برگردون بود و خط تلفن نداشتیم.(طفلک مامانم تلفن خونش پایین اومده بود)

دوم!قولی که تو پست قبلی داده بودم:با آن چشمهای زیبایت که به من نگاه می کردی انگار دنیا را دیدم و نور روشنایی به چشمم خورد یک خورده ترسیدم.لبخند روی لبهایم نشست و گفتم ای فرزند تو را می سپارم.از تو من عشقی دیدم که در چشمهایت بود.لبخندی زدم و بهت گفتم که آن روز من یک شعر در چشمهایت دیدم(نوشته توسط مهشید گفته شد و من بر روی کاغذ آوردم7/9/70)وای من از 5 سالگی ببین چه تراوشاتی داشتم!دم خودم گرم مامانم تو دفترچه یادداشتم وارد کرد.

و حالا سوم!هفته ی پیش سه شنبه صبح 15/12/85 از طرف دانشگاه به سمت مشهد حرکت کردیم و صبح چهارشنبه رسیدم و تا صبح شنبه مهمون آقا بودم!

اتفاقا از یکی از کافی نت های اونجا آن شدم و از این همه ابراز لطفی که به من داشتین واقعا شرمنده شدم اما به دلیل کمبود وقت نتونستم آپ کنم یا بهتون سر بزنم ولی خدا خودش شاهده یاد همتون بودم!

واقعا خوش گذشت جای همتون خالی!

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مهشید | 
میدونی؟وقتی تو امتحانات مریض بودم(نزدیک بود از فرط مریضی مشروط بشم).خیلی حالم بد بود!
سر گیجه های شدید و ...
یه بار که بی حال رو مبل دراز کشیده بودم مهدیه (خواهر کوچولوی۵/۱ سالم) اومد کنارم و منو با تاسف نگاه کرد!بعد پستونکشو در آورد یه نگاه غم انگیز(تو خیال خودش) برای آخرین بار بهش انداخت بعد دادش به من!الهی براش بمیرم فکر کرد با این کارش خوشحال می شم و حالم خوب می شه.
خیلی مهربونه!همش میومد کنارم بوسم می کردنازم می کرد که حالم خوب شه!
هر وقت این کارش یادم می آد دلم می خواد بمیرم!
می بینی بچه ها چه قدر پاکن؟؟؟عزیزترین چیزشو داد به من
فقط کاش هیچ وقت پی پی نمی کردن!استفراغ نمی زدن!و بی چونه می خوابیدن!

تو پست بعدی از یکی از متنهای بچگیم می ذارم!(به پیروی از آقا سیاوش عزیز)

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط مهشید |