![]() |
![]() |
|
| خاطرات و درد دلهای دختر کاه گلی |
|
تا حالا چه قدر سلام نکرده مجبور شدی برگردی؟
تا حالا برای این همه غصه دستت لرزیده؟ تا حالا پا پس کشیدی؟ تا حالا مجبور شدی همه چیو بذاری و بری؟ تا حالا شده تقدیر حتی فرصت خداحافظی رو ازت بگیره؟ تا حالا چند بار گفتی خداحافظ؟ چه قدر سخته برای آخرین بار بگی خداحافظ؟! آه از این همه خداحافظ... به قول فرزاد حسنی: خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد اون دلی که منو از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط مهشید |
|
|
چند روز پیش ناعمه یکی از دوستام یه حرفی از قول یکی از دوستای مشترکمون نقل کرد که:"یادته وقتی فهمیده بودیم sex چیه از مامان باباهامون متنفر شده بودیم؟" راست میگه.یادم می آد از اول راهنمایی زمزمه هایی بچه ها تو گوش هم می خوندن که بچه چه جوری به وجود می آد من باور نمی کردم. وقتی سوم راهنمایی شدیم.یه روز تو درس زیست تقریبا یه چیزایی خوندیم که وای برام مثل فاجعه بود.اصلا انتظار نداشتم.اون روز وقتی از مدرسه اومدم برای مامان یه نامه نوشتم و تمام گلایمو بهش گفتم که چرا به من نگفت که اصلا ازش انتظار نداشتم.متن دقیق نامه یادم نیست تو کشوی نامه های مامان هم نبود!چه قدر از بابام بدم اومده بود.الان یادم می آد خندم می گیره.نمیدونم شما هم این مرحله رو گذروندین یا نه؟! مامان طفلک می گفت تا جایی که لازم میدیده برام گفته و میدونست وقتی بزرگتر می شم قدرت هضم کردن قضیه برام آسونتر میشه و ضمنا خودم تو کتابهای درسی می خونم. یادمه خیلی بچه بودم یه بار از مامانم در باره ی یکی از همسایه های عزیز اینا که شوهرش فوت شده بود پرسیده بودم که چرا یه خواهر یا داداش واسه پسرش نمی آره؟مامان گفته بود:آخه بعد اون بچه ناراحت میشه میگه تو که میدونستی من بی بابا هستم چرا منو دنیا آوردی؟!همین رو هم به رخ مامان کشیدم که اون روز به من دروغ گفتی مامان میگفت تو الان برات سخته هضم کنی بعد اون موقع که خیلی بچه بودی میتونستی بفهمی؟ذهنت تقاضا نمی کرد! خب حرف حساب جواب نداره!اما خوب یادمه تا مدتها ذهنم درگیر شده بود که چرا...؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط مهشید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|